یکشنبه19خرداد 92

سلام عزیزم. دوستت دارم. عشق من صبح با گریه از خواب بیدار شدی و تا مهد همش تو بغلم بودی و دلت نمی خواست بری تو کلاست. هر چند تا خاله سهیلا رو دیدی رفتی اما بعدش با کشمکشی که بین تو و رایا شد با گریه اومدی بیرون و نمی رفتی. خلاصه اومدیم دم در مهد کمی نشستیم تا راضی شدی بری داخل کلاست الان دلم پیش شماست عزیزم و دوست داشتم الان پیشم بودی و بغلت می کردم.
اگه یادت باشه آخرین باری که رفتیم پیش دکترت یا به قول عمو ارسطو باهاش عکس انداختی که برات تو این پست میزارم. عمو ارسطو دکتری بود که عمه اینا معرفی کردند و تقریباً تمام نوه های بابا جون قاسم مشتریش بودند. خیلی دکتر خوب و خوش اخلاقیه. هر وقت می ریم پیشش کلی انرژی میگیریم. اوایل ازش می ترسیدی ولی الانا خودت میری می نشینی تا آقای دکتر معایناتش رو انجام بده.البته قبلش دو دستات رو پر شکلات می کنه. خدا حفظش کنه دستش که برای شما خیلی سبکه.

متوجه شکلات تو لپای دخترم هستید!!! از همون شکلاتاست




یکشنبه19خرداد 92
